نقد فیلم: بیلیاردباز

بیلیاردباز (اسم اصلی: اغواگر)

  • کارگردان:رابرت راسن
  • بازیگران: پل نیومن - جکی گلیسون - جرج سی اسکات - پایپر لاری
  • محصول: آمریکا - ۱۹۶۱ - دوبله - ۱۳۴ دقیقه
  • جوایز: کاندید ۹ اسکار و برنده ۲ اسکار  و کاندید وبرنده ۲۵ جایزه مهم دیگر

     مدیر دوبلاژ :  سعید شرافت

    گویندگان

    چنگیز جلیلوند (پل نیومن / ادی فلسون)

    زهره شکوفنده (پایپر لوری / سارا پاکارد)

    منوچهر اسماعیلی (جکی گلیسون / بشکه مینه سوتا)

    پرویز ربیعی (جرج سی اسکات / برت گوردون)

    خسرو شایگان (مایرون مکورمیک / چارلی)

    حسین معمارزاده (مورای همیلتون / فیندلی) همچنین به جای کارل یورک 

    پرویز نارنجیها (مایک کنستانتین / جان گنده هه) و چند نقش کوتاه

  • برداشت اول: بیلیاردباز  فیلمی است با داستانی بسیار روان و ساده بدون هرگونه پیچیدگی و صحنه اکشن. با این حال آنقدر جذاب است که بیننده را تا پایان به دنبال خودش بکشد. داستانی که در آن همه چیز هست: رقابت، عشق، جاه طلبی و انسانهایی که هرکدام در پشت نقابی در پی کسب منافع خودشان هستند...

    برای خواندن نقد و  توضیحات بر روی ادامه مطلب کلیک کنید

    ادامه نوشته

    معرفی فیلم: کوهستان بروک بک

     

    کارگردان :آنگ لی
    محصول سال :۲۰۰۵ آمریکا
    بازیگران : هیت لجر - جک جیلنهال
    مدت فیلم : ۱۳۴ دقیقه .

    جوایز:  کاندید ۸ اسکار      و         برنده  ۳ اسکار کارگردانی و فیلمنامه و موسیقی متن

              در کل برنده ۷۸ جایزه بین المللی   و   ۶۴ نامزدی جوایز مهم سینمایی

    خلاصه داستان فیلم:

    انیس و جک دو جوان 19 ساله بیکار هستند که بتازگی کار مراقبت از گوسفندان یک مزرعه دار را در کوهستان بروکبک بعهده گرفته اند. انیس پسری کم حرف و خجالتی است اما جک پسری معاشرتی می باشد. یک شب بین آنها اتفاقی روی می دهد  اما صبح روز بعد از این اتفاق بشدت پشیمان می شوند  تابستان به پایان می رسد و این دو دوست برای همیشه از هم جدا می شونذ. چند سال می گذرد و اکنون هر دو آنها مردان پا به سن گذاشته ای هستند. انیس با آلما و جک با لورین ازدواج کرده اند. با این حال هیچکدام از آنها از وضع زندگی خود راضی نمی باشند و جک نهایتاً تصمیم می گیرد تا هر طور شده انیس را پیدا کرده و...

    فیلم یک شاهکار است در مورد عشق انسان به انسان - رفاقت- شک - ازدواج - طلاق و  ....

    فرصت دیدن این فیلم رو از دست ندید و حتما ببینیدش. هم هنریه هم جذاب و پر کشش.

    هیت لجر، هنرپیشه نقش انیس دلمار  اعلام کرد که ایفای نقش در فیلم "کوهستان بروکبک"برای وی بسیار دشواربوده است. لجردراین مورد گفت:" فیلمبرداری درمناطق دورافتاده کانادا صورت می گرفت ومن احساس تنهایی می کردم ،علاوه براین نقشی که برعهده داشتم بسیاردشواربود وبرای اینکه کارگردان نماهای مطلوبش را بگیرد ، باید تلاش بسیاری می کردیم."این هنرپیشه درادامه صحبتهایش می افزاید:"درهمین زمان بود که پیشنهاد بازی درفیلم کازانوا مطرح شد.به حدی ازبازی درفیلم کوهستان بروکبک خسته بودم که با اشتیاق پیشنهاد حضور دریک فیلم کمدی را پذیرفتم چرا که نیازی نبود تا برای احیای کاراکتر این فیلم تلاش چندانی کنم.تصور کنید که پس ازشکنجه ای که به هنگام بازی درفیلم کوهستان بروکبک داشتم برای بازی درفیلم کازانوا به ونیز رفتم.به نظر می رسید که تلاشهایم جواب داده اند وحالا استحقاق یک زنگ تفریح سینمایی را دارم."

     هیت لجر  در ۲۲ ژانویه ۲۰۰۸ به علت مصرف بیش از حد قرصهای مسکن در آپارتمانش در سن ۲۸ سالگی دیده از جهان فرو بست.

    اسکار بازیگری بهترین هنرپیشه مرد سال ۲۰۰۹ برای فیلم شوالیه تاریکی بعد از مرگ هیت لجر به خانواده اش اهدا شد.

     

    معرفی فیلم: گل آفتابگردان

    کارگردان: ویتوریو دسیکا

    بازیگران: سوفیا لورن - مارچلو ماسترویانی

    محصول: ۱۹۷۰ ایتالیا - دوبله-  ۱۰۱ دقیقه

    کاندید اسکار بهترین موسیقی متن

    یک ملودرام عاشقانه بسیار زیبا با کارگردانی استاد سینمای ایتالیا ویتوریو دسیکا و دو غول بازیگری دنیا یعنی سوفیا لورن و مارچلو ماسترویانی است.

     داستان عشق بین یک  زن سر به هوا  و یک  مرد گریزان از جنگ است  که با جنگ جهانی دوم در می آمیزد و حوادث پر احساسی را رقم می زند.

     این فیلم جایزه زیاد نگرفته ولی من خیلی دوسش دارم. مطمئنم اگه از اون دسته تماشا گرانی هستید که از دیدن فیلمهای عاشقانه و پر از احساس لذت می برید خاطره تماشای این فیلم تا سالها با شما می ماند. از آنجا که این فیلم دوبله شده و دوبله آن هم بسیار زیبا و قوی است حتما نسخه دوبله شده اش را ببینید.

    گفتند داستان فیلم رو زیاد ننویسم تا قصه لو نره به چشم ولی نقد های طولانی رو که منجر به لو رفتن داستان میشه رو لطفا بعد از تماشای فیلم بخونید.

     

     

    معرفی فیلم: کازابلانکا

    نام فیلم : کازابلانکا
    ژانر : درام /عاشقانه
    کارگردان : مایکل کورتیز
    بازیگران : همفری بوگارت -اینگرید برگمن-پل هنرید -کلاد رینز-راد ویت -پیتر لر
    توزیع کننده : شرکت برادران وارنر
    محصول : 1942
    زمان : دقیقه 99’

    جوایز فیلم :
    بهترین فیلم - برنده اسکار
    بهترین کارگردان(مایکل کورتیز) برنده اسکار
    بهترین فیلمنامه نویسی -برنده اسکار
    بهترین بازیگر نقش اول مرد(همفری بوگارت) -نامزد اسکار
    بهترین بازیگر نقش مکمل مرد (کلاد رینز) -نامزد اسکار
    بهترین فیلمبرداری سیاه و سفید - نامزد اسکار
    بهترین تدوین- نامزد اسکار
    بهترین موسیقی متن - نامزد اسکار

    درباره ی فیلم :

    "کازابلانکا" در سال 1942 و به کارگردانی مایکل کورتیز  مجاری (کارگردان فیلم های رابین هود ، هاکلبری فین ، کریسمس سفید ، ما فرشته نیستیم و ...) ساخته شده. بازیگران اصلی این فیلم همفری بوگارت  و اینگرید برگمنِ سوئدی هستند که در دوران خود از شهرت بالایی برخوردار بودند.
    در کنار آنها پل هنرید ، کلاد رینز ،راد ویت و پیتر لر به ایفای نقش پرداخته اند. بسیاری از منتقدان این فیلم را از برترین فیلم های تاریخ سینمای جهان برشمرده اند. "کازابلانکا" یک فیلم درام و رمانتیک است که با توجه به روی دادن داستان آن در دوران جنگ جهانی دوم ، لایه هایی از جنگ و سیاست را هم دربر دارد.

    نمایی از داستان:

    در طول جنگ جهانی دوم ، اروپایی هایی که در حال فرار از آلمان ها بودند ، به آمریکا پناه می آوردند. اما برای رسیدن به آنجا ، ابتدا باید به کازابلانکا می رفتند و زمانی که به آنجا می رسیدند ، باید ویزا های خروجی می گرفتند که به دست آوردن آنها آسان نبود.
    در این میان ، «کافه ی ریک» محبوب ترین محل کازابلانکا که توسط «ریک بلین» (همفری بوگارت) اداره می شود. او یک آمریکایی بدبین است که میهن خود را ترک کرده و به علتی نامعلوم نمی تواند به آنجا برگردد.

    بررسی فیلم :

    در مراسم اسکار 1944 این فیلم برنده ی 3 جایزه ی اسکار و کاندید 5 اسکار دیگر شد. کخ بعد ها در مورد این فیلم گفت: «این فیلمی بود که بیننده ها به اون احتیاج داشتن... ارزشهایی توش بود که ارزش فداکاری رو داشت. و این فیلم اون ارزش ها رو به یه شکل سرگرم کننده بیان می کرد
    این فیلم از آن زمان تا کنون محبوبیت خود را حفظ کرده است. «مورای برونت» در مورد این فیلم می گوید: «واقعیتِ دیروز ، واقعیت امروز ، واقعیت فردا». این فیلم چنان محبوبیتی پیدا کرده است که نمایش آن پیش از امتحانات پایان ترم در دانشگاه معروف هاروارد تبدیل به یک رسم شده است که این رسم تا کنون هم ادامه دارد و برخی دیگر دانشگاه ها هم از آن تقلید کرده اند. این رسم باعث شد که در حالی که دیگر فیلم های دهه ی 40 رفته رفته از یاد ها رفتند ، کازابلانکا در یاد ها باقی بماند. به طوری که تا سال 1977 این فیلم مکرر ترین فیلم نمایش داده شده در تلویزیون بود.
    به گفته ی «راجر ابرت» ، که می توان او را مشهور ترین منتقد حال حاضر سینمای هالیوود دانست ، نام کازابلانکا بیشتر از نام هر فیلم دیگر در لیست های برترین فیلم های تاریخِ منتشر شده توسط سازمان های مختلف دیده می شود. راجر ابرت می گوید که هرگز نقدی منفی درمورد این فیلم نشنیده است ، هر چند که برخی نقاط خاص فیلم گاهی مورد انتقاد قرار گرفته اند.
    منتقدی دیگر به نام رودی بلمر آن فیلم را مخلوطی از درام ، ملودرام ، کمدی و توطئه چینی خواند و لئونارد مالتین از این فیلم به عنوان بهترین فیلم تاریخ یاد کرد.
    ابرت می گوید که این فیلم به این علت محبوب است که انسان های درون فیلم خیلی خوب هستند.در مورد قهرمان مقاومت هم ، با اینکه آنچنان سخت است که دوست داشتن او دشوار است ، اما از نظر ظاهری موقر ترین شخصیت داستان است. ریک هم نه قهرمان است و نه انسانی بد. او تنها کاری را انجام می دهد که برای کنار آمدن با مسئولان و سازمان ها لازم است.
    این فیلم در سایت IMDB که معتبر ترین سایت اینترنتی مربوط به فیلم است با نمره ی بالا 8.8 از 10 در رده ی نهم برترین فیلم های تاریخ قرار دارد. مجله ی Entertainment Weekly و انستیتوی فیلم آمریکا این فیلم را سومین فیلم برتر تاریخ برشمرده اند. سایت مجله ی تایم این فیلم را در بین هشتاد فیلم برتر تاریخ قرار داد(این هشتاد فیلم رده بندی نشده بودند). و انجمن نویسندگان آمریکا ، فیلمنامه ی این فیلم را به عنوان بهترین فیلمنامه ی تاریخ برگزید.

    نکات جالب :

    - شرکت سازنده ی فیلم ابتدا «رونالد ریگان» ، بازیگری که بعد ها رییس جمهور آمریکا شد ، را به عنوان کاندید بازی در نقش ریک معرفی کرد. اما بعد ها مشخص شد که این کار تنها سیاست شرکت برای نگه داشتن نام ریگان در اخبار روز بوده است.
    -
    متحدین حقیقتا در تاریخ 8 نوامبر 1942 به کازابلانکا حمله کردند. با این اتفاق که قبل از اکران فیلم روی داد ، سازندگان به این فکر افتادند که با ایجاد تغییراتی در فیلم ، جنگ را هم به عنوان یک داستان جانبی در فیلم بگنجانند. اما رییس شرکت برادران وارنر با این موضوع موافقت نکرد ، زیرا به عقیده ی او موضوعِ این حمله نیاز به فیلمی جداگانه داشت و نمی شد آنرا به عنوان یک داستان جانبی در فیلم گنجاند.
    -
    این فیلم در تاریخ 26 نوامبر 1942 تنها در نیویورک به اکران در آمد و تا ژانویه ی آینده در لس آنجلس روی پرده نرفت. به همین دلیل کازابلانکا در کنار دیگر فیلم های ساخته ی سال 1943 ، در مراسم اسکار 1944 شرکت کرد و با فیلم های سال 43 به رقابت پرداخت.
    - «
    میشل مورگان» برای ایفای نقش ایلزا درخواست 55000 دلار کرد ، اما تهیه کنندگان به توجه به اینکه اینگرید برگمن همین کار را در ازای 25000 دلار انجام می داد ، درخواست مورگان را رد کردند.
    -
    تهیه کننده ی این فیلم ، هال والیس ، ابتدا قصد داشت شخصیت «سم» را یک شخصیت مونث ارائه کند.
    - «
    دولی ویلسون» ، ایفاگر نقش «سم» ، در اصل طبل نوازی است که توانایی نواختن پیانو را ندارد و در صحنه های فیلم تنها تظاهر به پیانو زدن می کند. از آنجایی که صدا و تصویر در این فیلم باید به طور همزمان ضبط می شدند ، پیانیستی با نام «الیوت کارپنتر» از پشت پرده موسیقی رو می نواخت. محل قرار گیری وی به گونه ای بود که دولی ویلسون بتواند او را ببیند و حرکات دست او را تکرار کند.
    -
    لهجه ی مجاری غلیظ کارگردان ، مایکل کورتیز ، گاهی باعث بروز مشکلاتی جالب در صحنه میشد.
    راد ویت ، بازیگر نقش فرمانده ی گشتاپو ، استراسر ، خود از مخالفان سرسخت نازی ها در آلمان بود و وقتی از پیروزی حزب نازی در انتخابات ، و مامور شدن تعدادی از ماموران جوخه ی مرگ برای قتل او خبر دار شد ، از آلمان فرار کرد.
    -
    همسر همفری بوگارت او را به داشتن رابطه ی پنهانی با اینگرید برگمن متهم می کرد ، به طوری که گاهی ناگهان وارد اتاق لباس همفری بوگارت می شد و باعث خشمگین شدن بوگارت در صحنه ی فیلمبرداری می شد. درحالی که ، با وجود هماهنگی غیرقابل انکار بوگارت و برگمن در صحنه ، این دو در خارج از صحنه به ندرت با هم صحبت می کردند.
    -
    برای بهره بردن از حداکثرسود در خارج از آمریکا ، تصمیم گرفته شده که علاوه بر نازی ها ، تمام شخصیت های منفی از کشورهای دشمن باشند. به همین دلیل اوگارت ، فراری ، و جیب قاپ ایتالیایی هستند.
    -
    در دهه ی 80 میلادی ، فیلمنامه ی این فیلم به نام اولیه اش یعنی «همه به سراغ ریک می آیند» و فقط تغییر نام شخصیت «سم» به اسم «دولی ویلسون» برای 217 شرکت و استودیوی فیلمسازی فرستاده شد. تنها 85 آژانس آن فیلمنامه را خواندند ، که از این بین 38 نفر بلافاصاله آن را رد کردند ، تنها 33 آژانس نمای کلی آن را شناختند(هر چند فقط هشت آژانس آن را به اسم اصلی آن ، کازابلانکا ، شناختند). فقط سه آژانس آن را از نظر تجاری مناسب دانستند و یک آژانس هم پیشنهاد کرد که آن فیلمنامه را تبدیل به یک رمان کنند!
    هنگامی که فیلم برنده ی جایزه ی اسکار بهترین فیلم شد ، به جای تهیه کننده ی اصلی فیلم ، هال والیس ، ابتدا جک وارنر برای دریافت جایزه روی سن آمد ، این موضوع باعث رنجش والیس شد و او هیچگاه وارنر را برای این کار نبخشید. والیس که در آن زمان به عنوان یکی موفقترین های شرکت برادران وارنر شناخته می شد ، اندکی بعد ازاین شرکت خارج شد.
    -
    این فیلم در لس آنجلس همزمان با کنفرانس کازابلانکا بین فرانکلین روزولت و وینستون چرچیل برگزار شد. هنگامی که رییس جمهور آمریکا ، فرانکلین رووزولت از ملاقات با چرچیل در کازابلانکا بازگشت ، درخواست کرد که این فیلم در کاخ سفید نمایش داده شود. «کازا- بلانکا» در زبان اسپانیایی به معنای «کاخ سفید» است.

    نقد فیلم: بوی خوش زن

     

    Scent of a Woman

    محصول سال: 1992

    كارگردان: Martin Brest

    نویسنده: Giovanni Arpino ، Bo Goldman

    بازیگران: Al Pacino، Chris O'Donnell،James Rebhorn

    جوایز: برنده 4 جایزه از جمله اسكار بهترین بازیگر مرد برای ال پاچینو

    در زندگی، پیش می‌آید که با آدم‌های گوناگونی برخورد داشته باشیم. آدم‌هایی که از کنارشان عبور می‌کنیم، آدم‌هایی که کارمان با آن‌ها راه‌ می‌افتد، آدم‌هایی که دوستشان داریم یا از آن‌ها می‌ترسیم. کمتر اما پیش می‌آید که با آدم‌هایی برخورد داشته ‌باشیم که مرشدمان می‌شوند و راه زندگی را به ما می‌آموزند. گاه این مرشدها و راهنماها اینقدر غیر منتظره‌اند که هیچوقت گمان نمی‌بریم حتی انتظار کوچکی بتوان از آن‌ها داشت، اما می‌شود از تلخ‌ترین و کوچکترین آدم‌ها انتظار تأثیرات بزرگ داشت، فقط کمی خوشبینی می‌خواهد! “مارتین برست” یکی از نامتجانس‌ترین و بهترین زوج‌های معلم و شاگرد را در غالب بوی خوش زن در سال ۱۹۹۲ به نمایش عمومی در آورد تا شانس دیدن یک فیلم خوب را به سینما دوستان بدهد.

    چارلز سیمز( کریس ادانل) دانش‌آموز یک کالج بسیار گرانقیمت به نام کالج بیرد است، اما او با پول فراوان پدرش به آنجا نرسیده، او صرفاً یک دانش‌آموز درسخوان بورسیه است که از شهری دورافتاده به آنجا آمده و چون جوان و مغرور است ترجیح می‌دهد کار دانشجویی بگیرد و از ناپدریش پولی درخواست نکند. او حتی برای عید پاک به خانه نمی‌رود و درخواست کار داده تا پول بلیط رفت و برگشت به شهرش برای کریسمس را فراهم آورد و این در حالی است که همکلاسی‌های او که یک مشت بچه پولدار لوس و شکم‌سیر هستند مدام با حالتی تحقیرآمیز او را به گذران تعطیلات در سوییس یا جاهای دیگر با خودشان دعوت می‌کنند! به چارلز یک پیشنهاد کار می‌شود، زن و شوهری با دو فرزند خردسال می‌خواهند برای تعطیلات به آلبانی بروند و زن نگران پدر پیر و نابینایش است . چارلز باید در مدت نبود آن‌ها از پیرمرد مراقبت کند. او به چارلز می‌گوید که پدرش قلب مهربانی دارد فقط کافی است او را قربان خطاب نکند و اینجاست که چارلز وارد اتاق کوچک و تاریک سرهنگ فرانک اسلید( آل پاچینو) می‌شود. چارلز مدام او را قربان خطاب می‌کند و فرانک بیرحمانه او را دست می‌اندازد، چارلز که به ۳۰۰ دلاری که باید در پایان کار می‌گرفته دل بسته بود، علیرغم رفتار خصمانه‌ی فرانک تصمیم به ادامه‌ی کار می‌گیرد. از طرفی در کالج دار و دسته‌ی جورج ویلیس( فیلیپ سیمور هافمن) با مدیر کالج، آقای تراسک( جیمز ربهورن)، شوخی خنده‌دار ولی پر دردسری می‌کنند که چارلز هم ناخواسته شاهد ماجرا بوده. آقای تراسک که بشدت عصبانی است از طریق منشی‌اش متوجه می‌شود چارلز و جورج شاهدند و چارلز را که فقیر است تحت فشار می‌گذارد تا خاطیان را لو دهد و در عوض یکی از پذیرفته‌شدگان هاروارد باشد و در صورت عدم همکاری اخراج می‌شود. او تا پایان عید پاک به چارلز فرصت می‌دهد تا در اینباره بیندیشد و جورج به چارلز وعده می‌دهد اگر دهانش را بسته نگه دارد، کمکش خواهد کرد چرا که پدرش عضو هیئت‌ امنای کالج است. از سویی، فرانک با رفتن دخترش یک نقشه‌ی غافلگیرانه برای خودش و چارلز ترتیب داده. او تمام حقوقش را پس‌انداز کرده تا در یک سفر گران و رویایی به نیویورک یک خوشگذرانی درست و حسابی بکند و با زنان معاشرت کند و مشروب‌های گران بنوشد و در انتها، نقشه‌اش را عملی کند. او چارلز را برای همراهی راضی می‌کند و به او می‌گوید در دنیا هیچ‌چیزی را به اندازه‌ی زن و ماشین فراری قرمز دوست ندارد، خب البته با لحنی بسیار گستاخانه! در طول سفر، چارلز از مشکلش برای او می گوید و فرانک نقشه‌اش را برای او رو می‌کند و چارلز که حالا فهمیده فرانک حتی در خانواده‌اش محبوب نیست می‌خواهد به هر قیمتی شده جلوی تصمیم فرانک را بگیرد…

    فیلم “بوی خوش زن” در ستایش زندگی کردن و یافتن هدفی برای زندگی است. زندگی سطحی و ولنگارانه‌ی سرهنگ اسلید یا زندگی سخت و توام با تلاش چارلز، هر یک آنقدر در دید بیننده اهمیت می‌یابند که دلش نخواهد با تصمیمی غلط آن را بهم بریزند. کسی که این فیلم را ندیده ممکن است آن را تنها فیلمی در ژانر فیلم‌های دبیرستانی بگنجاند که اگر درخشش آل پاچینو نبود، ممکن بود این فیلم در حد فیلم‌های خوب اما نه چندان به یاد ماندنی مانند “لبخند مونالیزا” پایین آید. البته این درخشش بیش از اندازه‌ی پاچینو ، سطح بازی دیگر بازیگران را در نظر تماشاگر بسیار پایین می‌آورد. کریس ادانل، در تمام زمان‌هایی که کنار پاچینو بود همیشه دست و پایش را گم می‌کرد و می‌ترسید. البته ضرر بازی خوب پاچینو به یک بازی خوب دیگر هم رسیده و درباره‌ی آن چیزی گفته نشده: بازی عالی فیلیپ سیمور هافمن در روزهایی که جوان‌تر و لاغرتر از حالایش بود! هافمن بازیگر فوق‌العاده‌ای است که در فیلم “کاپوتی” درخشش خیره‌کننده‌ای داشت و در این فیلم در نقش جورج ویلیس پسر، بسیار باورپذیر ظاهر گردیده بود.

    بار این فیلم روی دوش ابر ستاره‌ی فیلم یعنی آل پاچینو است. کمتر کاراکتری در یک فیلم به اندازه‌ی کاراکتر او تعریف‌شده و قابل پی گیری از آب در می‌آید، البته این بیشتر از هنر بالای او در پرورش نقش ناشی می‌شود. او کاراکتر فرانک اسلید را که سرهنگی مغرور ، زنباره ، بسیار گستاخ با ظاهری خشن و قلبی مهربان، با فلسفه‌های خاص و تعریف‌های اختصاصی خودش از زندگیست را بسیار بیاد ماندنی کرده‌است. براستی اگر بازیگر دیگری این نقش را بازی کرده‌بود، فرانک اسلید تا امروز زنده می‌ماند؟! یا آن سکانس نفس‌گیر تانگو به این اندازه دیدنی می‌‌شد؟ مشهور است که پاچینو برای بازی در این نقش دو ماه در یک آسایشگاه افسران معلول حاضر درجنگ ویتنام زندگی کرده‌است. فرانک آنقدر گستاخ و بی‌ادب است که اگر یکی از آن تکه‌ها را به شما می‌انداخت دهانتان از تعجب باز می‌ماند ولی تنها عکس‌العملی که می‌توانستید داشته‌باشید این بود که بعد از چند دقیقه لبخند خجلی بزنید، برای همین بدتان نمی‌آید یکی پیدا شود که از پس او و زبانش بر بیاید ولی همین‌که رندی، برادرزاده‌اش، ناجوانمردانه ماجرای کور شدن او را برای چارلز تعریف می‌کند، ناگهان در می‌یابید که فرانک را دوست دارید و دلتان می‌خواهد رندی را خفه کنید! و این حس متناقض در انتهای فیلم تنها مبدل به علاقه و احترام به فرانک می‌شود، آنقدر که دوست دارید آل پاچینو را بخاطر فرانک بودنش بغل کنید و ببوسید! البته فیلم یکی از قواعد همیشگی پاچینو را رعایت کرده: سخنرانی غرای همیشگیش را! از آن سخنرانی داخل هواپیما برای چارلز درباره‌ی زنان که بگذریم- سخنرانی نهایی او در دفاعیه‌ی چارلز بسیار کوبنده و عالی است. بسیار گفته‌اند که پاچینو در هر فیلمی ترتیب یک سخنرانی را برای خودش می‌دهد و شرط پذیرش هر فیلمنامه‌ای قرار می‌دهد. پاچینو برای بازی در نقش سرهنگ اسلید اسکار گرفت، آن هم در سالی که دنزل واشنگتن برای مالکوم ایکس، کلینت ایستوود برای نابخشوده و رابرت داونی جونیور برای چاپلین نامزد دریافت اسکار بهترین بازیگر مرد بودند، اما درخشش پاچینو واقعاً اینقدر خیره‌کننده است که مطمئن باشیم هیچ ناعدالتی‌ای در حق دیگر بازیگران نامزد نشده.

    نقد و معرفی فیلم: همه چیز درباره مادرم

    همه چیز درباره مادرم   Todo sobre mi madre-all about my mother

    کارگردان : پدرو آلمودووار. مدیر فیلمبرداری: آفونسو بیتو. تدوین: خوزه سالسیدو. طراح صحنه: آنیسون گومز. موسیقی:آلبرتو ایگلسیاس. بازیگران: سسیلیا راس( مانوئلا)، ماریزا پاره دس( هوما روخو)، کاندلا پنیا( نینا)، آنتونیو سان خوآن( آگرادو)، پنه لوپه کروز( خواهر رزا)، تونی کانتو( لولا)، الوی آزورین( استبان). محصول١٩٩٩ اسپانیا/فرانسه،١٠١  دقیقه.

    برنده اسکار بهترین فیلم خارجی ۱۹۹۹

    نامزد نخل طلای کن و برنده بهترین کارگردانی جشنواره کن ۱۹۹۹

     مانوئلا، مادری تنها که با پسر نوجوانش استبان در مادرید زندگی می کند، در بیمارستان رامون کاخال برای سازمان ملی پیوند اعضا کار می کند. استبان که به ادبیات علاقمند است، می خواهد داستانی درباره مادرش بنویسد.

     یک شب که آن دو در برابر تلویزیون شام می خورند و فیلم همه چیز درباره ایو ساخته جوزف ال. منکه ویتس را تماشا می کنند، استبان که از نام فیلم خوشش آمده، اسم داستانش را" همه چیز درباره مادرم " می گذارد. فردای آن روز ، هفدهمین سالگرد تولد اوست و مانوئلا کتاب موسیقی برای آفتاب پرست ها، نوشته ترومن کاپوته را به او هدیه می کند. روز بعد مادر و پسر به تماشای نمایش اتوبوسی به نام هوس می روند و هر دو هوما روخو، بازیگر نقش دوبوآ، را تحسین می کنند. بیرون از تماشاخانه باران می بارد، اما استبان مایل است عکس امضا شده ای از هوما روخو بگیرد و آن دو مقابل در ورودی بازیگران منتظر می مانند. مانوئلا که به استبان چیزی درباره پدرش نگفته جز این که قبل از تولد او مرده، اعتراف می کند که زمانی در نمایش اتوبوسی به نام هوس ، نقش استلا را در مقابل پدرش که نقش استنلی کوالسکی را بر عهده داشته، بازی کرده و به استبان قول می دهد وقتی به خانه رسیدند چیزهای بیشتری برایش تعریف کند.

    هوما روخو و نینا کروز(بازیگر نقش استلا) به سرعت و در حال مشاجره از تماشاخانه بیرون می آیند و سوار تاکسی می شوند. استبان به دنبال تاکسی می دود ، ولی اتومبیل دیگری از راه می رسد واو را زیر می گیرد. پیکر بی جان استبان به بیمارستان رامون کاخال برده می شود و مانوئلا اعضای بدن او را برای پیوند اهدا می کند. مانوئلا پس از خواندن دفترچه یادداشت استبان و درک این مسئله که تنها آرزوی او دیدن پدرش بوده، تصمیم می گیرد به بارسلون برود و با یافتن پدر استبان و گفتن همه چیز درباره پسرش به او، آخرین آرزوی فرزندش را عملی کند.

    مانوئلا شب هنگام، به محض رسیدن به بارسلون، جست و جو برای یافتن پدر استبان را آغاز می کند و به مناطقی از شهر می رود که پاتوق روسپی ها و دو جنسی هاست. در ان جا وقتی کتک خوردن زنی از یک مرد بی رحم را می بیند، به کمک زن می رود و پس از نجاتش می فهمد که او مردی به نام آگرادو است که بیست سال قبل با او و پدر استبان( که او نیز فبل از تغییر جنسیت و تبدیل نامش به لولای پیشتاز، استبان نام داشته) زندگی می کرده است. آگرادو برای مانوئلا تعریف می کند که هنگام بیماری لولا، او را به خانه اش راه داده ولی بعدها لولا تمام دارایی او را به سرقت برده و فرار کرده است.

    مانوئلا برای تجدید خاطره باز هم به تماشای اتوبوسی به نام هوس می رود و تصادفاً شغل دستیاری هوما روخو را به دست می آورد. آگرادو او را به ملاقات خواهر رزا، آخرین کسی که لولا را دیده می برد. لولا برای او میراثی ناخوشایند به جا گذاشته: رزا آبستن و مبتلا به ایدز شده است. مانوئلا روز بعد کارش را نزد هوما ترک می کند تا از رزا پرستاری کند؛ و تا موقع تولد کودک بالای سر او می ماند تا این که سرانجام رزا از دنیا می رود. در مراسم تدفین رزا، لولا که بر اثر ایدز رو به مرگ است، بالاخره از راه می رسد.

     در ملاقاتی دیگر، قبل از مرگ لولا، مانوئلا کودک تازه به دنیا آمده را ( که او نیز استبان نامیده شده) نزد او می برد و ماجرای پسر از دست رفته اش را برای او می گوید. پس از اعلام نارضایتی مادر رزا از جریان ملاقات، مانوئلا کودک را با خودش به مادرید می برد. دو سال بعد برای ملاقات با هوما و آگرادو که جای نینا را در کنار هوما گرفته، به بارسلون باز می گردد و خوشحال است که استبان سوم، مبتلا به ایدز نیست.

    ***************************

    پدرو آلمودووار با ساختن فیلم های خوش آب و رنگش بر زمینه چشم اندازهای خشک و خشن اسپانیای پس از فرانکو، با شوخ و شنگی گستاخانه اش، سرشناس ترین فیلمساز اسپانیا پس از بونوئل به حساب می آید. شروع خیره کننده اش در دهه ١٩٨٠ با فیلم هایی تاثیر گذار و سرشار از دیدگاه های پست مدرنیستی درباره همه چیز، از جنسیت و خشونت گرفته تا مذهب بود. فیلم هایی حیرت آور و بحث انگیز که توانستند منظری جدید و هیجان انگیز از وطن او ارائه دهند، فیلم هایی که در برگیرنده و شکل دهنده رفتار بسیاری از هم میهنان او و در عین حال تماشاگران کشورهای دیگر بود. در سال های پایانی دهه ١٩٨٠ آلمودووار و شخصیت های خلق شده توسط او که اکثراً دارای گرایش های هم جنس خواهانه و یا دو جنس خواهانه بودند، برای بسیاری از مردم جهان چهره هایی آشنا شدند. علاقه ویژه او به اعتراف های هوس آلود مردمی که پس از مرگ فرانکو، در اواخر دهه ١٩٧٠ پا به سن گذاشته اند، در این دهه به خلق کمدی های گزنده، گستاخانه، تکان دهنده و تاثیرگذار انجامید. او هم چون کارلوس سائورا، فیلمساز هم وطنش، رنگ های اصلی را به شکلی متظاهرانه به کار گرفت، بازیگران بسیاری را کشف و معرفی کرد و جنجال های فراوانی آفرید. و اینک در پایان قرن بیستم با همه چیز درباره مادرم به چنان بلوغ و خویشتن داری ای رسیده که در سینمای امروز اگر نایاب نباشد، لااقل کمیاب است.

    برای رسوخ به قلب همه چیز درباره مادرم، نیاز به هیچ کلید خاصی نیست. فیلم به قدری باز و از نظر احساسی چنان قابل درک است که هر تماشاگری را به تحسین واخواهد داشت. اما برخوردی چنین ساده انگارانه هم با این فیلم روا نیست. چون همه چیز درباره مادرم با وجود ظاهر ساده اش، در باطن به دلیل روابط پیچیده . مدام در حال تغییر اشخاص داستان، فیلمی پیچیده محسوب می شود. فیلم های قبلی آلمودووار همیشه به خاطر شیطنت های دیوانه وارشان معروف بوده اند و همه چیز درباره مادرم هم از این قاعده مستثنا نیست.

    آلمودووار که در گذشته با خلق شخصیت های عجیب و غریب برای اهدافی حماسی درگیر بوده، با فیلم جدیدش جهان بینی جدیدی را هم به نمایش می گذارد. او با انتخاب قالب ملودرام( و ارجاع های فراوانش به فیلم های شاخص این گونه در دهه ١٩٤٠) شخصیت هایی ملموس تر و انسانی تر خلق کرده و در واقع از ملودرام به عنوان وسیله ای برای خلق احساساتی عمیق تر استفاده کرده؛ البته در تلفیق با رویکردهای مدرن تر این ژانر، آن را گسترش داده و غنی هم کرده است. از آن جا که مسئله مرگ و زندگی نقشی کلیدی در ملودرام دارد، فیلم در بیمارستانی آغاز می شود که مانوئلا به عنوان هماهنگ کننده  پیوند اعضا در آن جا کار می کند. همه زندگی مانوئلا پسر نوجوانش استبان است که ارزو دارد نویسنده شود و در اشتیاق پی بردن به هویت پدرش می سوزد. همه مولفه های ملودرام( تصادف فرزند ناکام در شبی بارانی در مکانی خلوت) در فصل کشته شدن پسر وجود دارد، اما آشنایی زدایی آلمودووار از این عناصر باعث می شود این ملودرام بسیار واقعی جلوه کند؛ مثلاً با وقوع این حادثه تکان دهنده در زمان اندکی پس از شروع فیلم ، در حالی که تماشاگر نیز هم چون پدر نادیده استبان ، هنوز با او آشنا نشده است.

    آلمودووار نیز مانند معدود کارگردانان غیر هالیوودی هم چون  مایک فیگیس و  پل تامس اندرسون، که ریشه در سنت فیلم های اروپایی دارند، در سال های پایانی قرن بیستم نگاهی متفاوت به خانواده می اندازد. موضوع خانواده جایگزین، تم اصلی آثار اندیشمند معاصر شده و اینک آلمودووار با همه چیز ... رنگی از زنانگی بر آن کشیده است. مانوئلا و پسر نوجوانش استبان با فاصله سنی هیجده سال می توانند خواهر وبرادر باشند. با از میان رفتن یکی از دو طرف این رابطه که در غیاب پدر نقش او را هم به گونه ای بر عهده داشته، مانوئلا راهی سفر می شود و در بارسلون به تدریج و بدون این که متوجه باشد، در عمل خانواده دومی برای خودش دست و پا می کند. رابطه او و خواهر رزا به گونه ای متعادل تر تکمیل و تبدیل به رابطه مادر( مانوئلا) و دختر( رزا) می شود. اتوبوسی به نام هوس هم مسافرانش را به این مجموعه اضافه می کند: هوما روخو و نینا کروز که آن ها نیز علاوه برآگرادو تبدیل به بخشی از زندگی مانوئلا می شوند. حلقه رابط این افراد، شخصیتی حقیقی – لولا – و شخصیت هایی مجازی( شخصیت های نمایش اتوبوسی به نام هوس یعنی بلانش، استلا و استنلی ) هستند که گاه فاصله میان این حقیقت و مجاز آن قدر محو و اندک است که به چشم نمی آید و باعث می شود حتی توهم نمایش در نمایش از میان برود. گویی صحنه اجرای نمایش تنسی ویلیامز، زندگی مانوئلا بوده و اصلا استلا خود اوست.

    این دگرگونی روابط در وجود دیگران نیز شکل می گیرد. استبان متوفی تبدیل به پسر نداشته هوما روخو می شود و رزا نیز به شکلی مشابه تبدیل به مانوئلا می شود، چون رابطه ای همانند را با لولا از سر گذرانده و مانند او نام پسرش را استبان می گذارد.

    استبان/لولا ، هم چون استنلی کوالسکی، نقش تخریب کننده ای در روابط میان زن ها دارد و بایستی از گردونه خارج شود. در فصل پایانی فیلم( تدفین رزا) یعنی وقتی که بالاخره زندگی مانوئلا شکلی به خود گرفته و هوما، آگرادو و رزا به خانواده واقعی او تبدیل شده اند، لولا پیدایش می شود. او نماد مجسم مرگ است؛ سیاه پوش، تکیه داده به عصا و تکیده مثل سایه و مانوئلا او را یک اپیدمی می خواند؛ اپیدمی ای که نمود جسمی اش انتقال ایدز به صورت مثبت به رزا و به شکل منفی و نهفته به استبان سوم است. راستی او چه دارد که با وجود هاله مخرب پیرامونش، زنانی که با او مرتبط بوده اند، نمی خواهند فراموشش کنند؟ جواب بسیار ساده است: زنانگی نهفته در وجود او که رابطه اش با دیگران را از حالت مذکر/ مونث خارج م یکند؛ به آن شکلی مونث/ مونث می بخشد و خواهرانه اش می کند. حتی آگرادو که با او هم چون یک خواهر رفتار کرده هم از گزندش در امان نبوده، اما او هم احساساتی متناقض نسبت به لولا دارد. لولا بهانه زیستن هر زنی می شود که سر راهش قرار می گیرد. جست و جو در پی اوست که پس از هجده سال دوباره به زندگی یکنواخت مانوئلا رنگی تازه می بخشد. مانوئلا در جریان جست و جو، بی آن که بداند، می آموزد که چه گونه در زندگی دوام بیاورد و محبت اش را از کسی به کس دیگر منتقل کند. هر چند در آغاز مقاومت می کند و به دلیل ترس از دست دادن دیگران نمی خواهد به کسی علاقه مند شود، ولی سرانجام رزا را به فرزندی قبول می کند.

    تصادف و تقارن، شاهرگ اصلی فیلم است؛ اما اجرای محکم کارگردان و بازیگران این مسئله را جبران کرده است. در نتیجه در آغوش کشیدن ها، اشک ریختن ها و بحران های پی در پی درون فیلم در ترکیب با جدیت و آزادی، در کنار عشق آلمودووار به رنگ های درخشان و خالص، چهره ای باور پذیر و واقعی به آن می بخشد. شاید واژه بلوغ برای بسیاری خوش آهنگ نباشد، اما همه چیز درباره مادرم می تواند به بازگرداندن اعتبار این واژه کمک کند. برای اثبات این ادعا کافی است به ارجاع ها و بازنواخت آلمودووار از مایه های ثابت ملودرام های معروف مثل همه چیز درباره ایو، اتوبوسی به نام هوس و عروسی خون نگاه کنیم. مایه بازی در بازی و یکی شدن شخصیت های نمایش و انسان های واقعی نیز از دیگر نقاط قوت اثر است. مرز میان بازی و واقعیت هر لحظه مخدوش می شود، به خصوص وقتی استبان قبل از مرگش به فیلمی ویدیویی نگاه می کند که مادرش، مانوئلا، برای ترغیب اهدا کنندگان بالقوه اعضای بدن به این کار در آن بازی کرده است. لحظه ای استبان و تماشاگر در توهمی عجیب و تلخ و شیرین گرفتار می آیند. جدا از وجه پیش گویانه فیلم ویدیو( که نشان از پیموده شدن واقعی همین مراحل توسط مانوئلا در آینده ای نزدیک دارد) ، مخاطب می پندارد که مانوئلا درباره شوهر فرضی اش صحبت می کند؛ شوهری که در زندگی واقعی نیز در صحبت با فرزندش او را مرده تصویر می کند.

    داستان همه چیز درباره مادرم لایه های فراوانی دارد و گوشه چشمی به مضمون اصلی فیلم های کارگردان معروف اسپانیا هم چون لوئیس بونوئل و فرناندو آرابال داشته؛ یعنی مذهب کاتولیک و اصل رنج و سرمستی توامان نهفته در مذهب که با خواندن اولین سطرهای کتاب موسیقی برای آفتاب پرست ها که مانوئلا به فرزندش هدیه کرده، یادآوری می شود:" آن گاه که خداوند هدیه ای به تو عطا می کند، تازیانه ای نیز در دستت می نهد. این تازیانه برای تنبیه خویشتن است." این مایه نیش و نوش در ساختار فیلم نیز جا می افتد و تماشار گاه نمی داند بخندد یا گریه کند. همین زیبایی شناسی درهم و برهم فیلم هم به خودی خود نوعی زیبایی است و پس زمینه مناسبی برای پیچیدگی احساسی داستان محسوب می شود؛ مانند صحنه تصادف که مانوئلا همه چیز دارد و هیچ ندارد. چتر رنگارنگ و بارانی قرمز او که لحظاتی قبل از تصادف القاء کننده حس شادمانی بود، پس از تصادف تماشاگر را وادار به سرزنش او می کند. هنگامی که می دود و روی پسرش خم می شود، چهره محو شده او را از نقطه نظر پسرش می بینیم و فریاد های اندوه بار و چهره اش را که اکنون در نقابی از مصیبت فراسوی زیبایی است و به نظر بس دور می آید؛ بازمانده بی ثمری از زندگی گذشته او.

     به جرات می توان گفت که این فیلم یک ملودرام کلاسیک هالیوودی است، اما دارای سبک است و حسی مستقیم و بی زمان در آن جاری است که تماشاگر را خلع سلاح می کند. این نیروی تراژدی های یونان باستان است که در محتوای زندگی مدرن امروز ارائه می شود و یک جمع بندی از قدرت بی پایان و محدودیت های عشق یک مادر است. اگر مانوئلا همواره متکی به محبت غریبه هاست، نقطه مقابل او در فیلم آگرادو است که ادعا می کند این نام را روی او گذاشته اند چون همواره سعی کرده زندگی اش را موافق طبع دیگران بسازد. او این کار را با غر زدن، غیبت کردن و گلایه های پیاپی انجام می دهد. اوج بازی او در این مسیر حضورش در صحنه تئاتر به جای هوما و نینا است تا تماشاگران را با صحبت کردن درباره مخارج بازسازی و درمان هر یک از اعضای بدنش سرگرم کند. تک جمله های او و سخنان تلخش نشان از بطالت ماجرایی دارد که شاهد آن هستیم، اما او چون برده ای بازیچه این بطالت و راضی است.

    در این فیلم ، سبک داستان گویی آلمودووار به بهترین شکل آن مشاهده می شود، یعنی ترکیبی حیرت انگیز از اغراق و احساسات اصیل و واقعی که در قسمت های اولیه فیلم و جریان اهدای فلب استبان به مردی دیگر به وضوح شاهد آن هستیم. مانوئلا بر خلاف قانون به سراغ شخصی می رود که قلب استبان به او اهدا شده؛ صحنه ای که تماشاگر را فریب می دهد تا تصور کند که این قضیه به خط اصلی داستان تبدیل خواهد شد. اما چند هفته بعد که مرد از بیمارستان مرخص می شود، مانوئلا در پیش زمینه تصویر دیده می شود که از ورای عینکی تیره، غمگین به تماشا ایستاده است. او فقط می خواهد بداند که قلب پسرش کجا به تپش ادامه می دهد. مرد به سوی دوربین حرکت می کند تا اینکه درست وقتی دوربین هم تراز با قلب او قرار گرفته، تصویر سیاه می شود و تا پایان فیلم دیگر چیزی از او نمی شنویم. این روش آلمودووار است برای آرامش بخشیدن به ما و اطمینان بخشیدن به مانوئلا از این بابت که قلب استبان خانه ای امن یافته است.

    همه چیز درباره مادرم فیلمی بالقوه غنی است و نیاز به هیچ استعاره ای ندارد. از دیدگاه روایی ، شخصیت های نامربوط به شیوه هایی عجیب با یکدیگر برخورد می کنند وآدم هایی سرد در نهایت گرمای دل خویش را بروز می دهند. از دیدگاه بصری نیز فیلم مانند نقش و نگارها و خطوطی که بر خلاف تمامی اصول در کنار هم قرار گرفته اند و با این حال جذاب و گیرا هستند. آلمودووار فیلمش را یه کسانی مثل بت دیویس، جنا رولندز و رومی اشنایدر و همه بازیگران زنی که نقش بازیگران زن را ایفا کرده اند، و به مادرش تقدیم کرده است. بزرگداشتی شایسته نثار مادران و زنانی بزرگ. آلمودووار امروز جایی میان ملودرام و سورئالیسم، طنز و احساست، گستاخی و پرده پوشی، جتمعه شناسی و فرد گرایی، فمینیسم و مرد سالاری و شاید بتوان گفت جایی میان داگلاس سیرک و لوئیس بونوئل ایستاده است.