پیانیست

  • کارگردان: رومن پولانسکی
  • بازیگران: آدریان براودی ... 
  • محصول: آمریکا - ۲۰۰۲ - ۱۵۰ دقیقه
  • جوایز: کاندید ۷ اسکار و برنده ۳ اسکار  و کاندید وبرنده ۸۷ جایزه مهم دیگر

    خلاصه فیلم:

    خانواده اشپیلمن خانواده خوشبختی بودند و در آغاز جنگ در امنیت بودند. واکنش اولیه آنها این بود: ما هیچ جا نمی‌رویم. حلقه نازیها روز به روز تنگ تر می‌شد ولی با این حال خانواده او از گزارش‌های مربوط به اعلام جنگ انگلستان و فرانسه علیه آلمان دلگرم می‌شدند و امیدراور بودند نازیها به زودی عقب رانده می‌شوند و زندگی به حالت عادی بر می‌گردد. اما چنین اتفاقی نمی‌افتد. یهودیان شهر مجبور به تسلیم دارایی هایشان و نقل مکان به منطقه‌ای که با دیوارهای آجری از بقیه شهر جدا شده می‌گردند. یک نیروی پلیس یهود (که برای اجرای قوانین نازیها فعالیت می‌کردند) به اشپیلمن پستی در این نیرو پیشنهاد می‌کند، اما او امتنا می‌کند، اما یک دوست خوب که به این نیرو پیوسته بعداً زندگی اشپیلمن را با بیرون کشیدن او از قطاری که عازم کمپ‌های مرگ است نجات می‌دهد.( اشتباه, همان افسر پلیس که در بالا ذکر شد با خارج کردن اشپیلمن از صف قطار او را از مرگ نجات میدهد. منبع خود فیلم )

    سپس فیلم داستانی بلند و باورنکردنی از چگونگی نجات اشپیلمن از جنگ با پنهان شدن در ورشو و کمک نیروی مقاومت لهستان روایت می‌کند. در طول فیلم چندین بار می‌شنویم که اشپیلمن به دیگران اطمینان می‌دهد که همه چیز به حالت اول باز می‌گردد، این ایمان و عقیده او بر پایه اطلاعات و یا خوش بینی او نیست، بلکه این اعتقاد از عشق او به موسیقی سرچشمه می‌گیرد و در تمام صحنه‌های فیلم مشهود است.

    اشپیلمن برای مدتی امنیت دارد اما گرسنه، تنها، بیمار و وحشت زده‌است. پایان جنگ نزدیک است و شهر ویران شده، در یک صحنه اشپیلمن در میان ویرانه‌ها اتاقی پیدا می‌کند که یک پیانو به طور کنایه آمیزی در آن باقی مانده اما او دیگر شهامت نواختن ندارد. صحنه‌های پایانی فیلم شامل مواجه اشپیلمن با یک سروان آلمانی است که به طور اتفاقی محل اختفای او را پیدا کرده‌است. او به اشپیلمن کمک می‌کند نجات یابد اما بعد از جنگ خودش به کمک اشپیلمن نیاز پیدا می‌کند و اشپیلمن نمی‌تواند به موقع برسد.

    نقد:

    نمي‌توان «رومن پولانسكي» را با فيلم پيانيست شناخت. او در اين فيلم نگاه متغير و نوعي نوآوري در كار خود ايجاد كرده است. پولانسكي كه از سينماي بعد از جنگ لهستان برخاسته است اين بار خاطرات تلخ خود را مرور مي‌كند و به سالهاي زجرآور 1939  تا 1945  برمي‌گردد و يك هنرمند را از چنگال نازيها بيرون مي‌كشد. سالهايي كه او خود آنها را به خوبي مي‌شناسد و هيچگاه از ذهنش محو نمي‌شوند. او كه خود از نجات يافتگان فاجعه نسل‌كشي است و حتي مادرش در اردوگاه مرگ آشويتز كشته شده است بهتر مي‌تواند در چند فصل نهادين فيلمش آن روزگار رنج‌آور را تصوير كند و بيننده را متحير سازد. پولانسكي در اين فيلم با اينكه سعي دارد ديدگاهها و آمال اومانيستي خود را حفظ كند به نوعي رئاليسم و ايستايي رسيده است. دوربين او از استانداردهاي هاليوود تبعيت نمي‌كنند و بيشتر از زاويه چشم آدمهاي فيلم بر پرده رخ مي‌نمايانند. هرچند بستر اين فيلم جهودكشي و زجر نافرجام آدمهاي آن دوره است و ممكن است از اين حيث همچون فهرست شيندلر باشد اما يك تفاوت اساسي و بنيادي با چنين فيلمي دارد، اين تفاوت چيزي نيست مگر مقابله هنر و هنرمند به عنوان ايده‌ال بشري و نجات‌بخش چنين نژادي با مخوف‌ترين واقعه جوامع انساني يعني جنگ و شرارت و خونريزي. پولانسكي استادانه اين دو پديده را در كنار هم قرار داده است بطوريكه تضاد ايجاد شده هم بر ارزش هنر مي‌افزايد و هم وقاحت آدم‌كشي را بيش از پيش آشكار مي‌سازد. هرچند تحقير انسان همچون فهرست شيندلر در جاي‌جاي فيلم چون پتكي بر سر بيننده كوبيده مي‌شود اما آنچه حائز اهميت است جاودانگي هنر در درجه اول و هنرمند در درجات ثانويه است، هنر زنده مي‌ماند حتي اگر تمام انسانها با خنجر آبگون ظلم و جهل مصله شوند. برای او اين مهم نيست كه هنر در اختيار چه كسي است، تنها اهميت در ذات هنر است. به سكانس كليدي رويارويي افسر نازي كه نوازنده پيانو است با اشپيلمن (با بازي به ياد ماندني آدريان برودي) توجه كنيد. هنرمند هنرمند را مي‌يابد و او را نجات مي‌دهد و اين همان چيزي است كه ذهن پولانسكي را به خود معطوف داشته است. او در فيلمهاي قبلي خود مانند بچه رزماري، ديوانه‌وار و ماه تلخ بيشتر جنبه‌هاي فرماليستي اثر خود را در نظر گرفته اما پيانيست با اينكه اينگونه نيست بسيار خوش‌ساخت از كار درآمده است و البته اين فيلم براي او نوعي اداي دين محسوب مي‌شود. فيلم داستان نجات اشپيلمن به شكلي مذبوحانه و انتحاري از چنگال نازيها يا به تعبيري «بي انسانيتي» است كه بر اساس خاطرات او تصوير شده است هرچند بخشهايي از فيلم را خاطرات واقعي دوران كودكي خود پولانسكي تشكيل مي‌دهد براي مثال مي‌توان به رفت و آمد مخفيانه بچه‌ها به گتوي يهوديان و سركشيدن سوپ از روي زمين توسط پيرمرد گرسنه اشاره كرد. پولانسكي در اين فيلم همچون آثار قبلي‌اش روابط شخصي آدمها، دلبستگيها، دغدغه‌ها و رويكردهاي انساني آدمهاي فيلمش را مورد توجه قرار مي‌دهد. او هنر را مي‌ستايد و به شكلي استعاري جاودانگي هنر را فرياد مي‌زند. پيانيست حكايت تنهايي و اميد است. داستان تلاش سرسختانه انسان براي زنده ماندن و باقي بودن. اين مهم در نيمه دوم فيلم كاملاً مشهود است. پيانيست از دو جنبه درخور توجه است، يكي اهميت به انسان و دوم ارزش براي هنر. همين است كه پيانيست را ماندگار مي‌كند؛ دقيقاً همچون آثار به جا مانده از يك هنرمند متعهد. پيانيست تراژدي ارزش‌گذاري براي هنرمند انسان‌صفت است و چيزي بيش از اين نيست. در آخر به پولانسكي و آدريان برودي خسته نباشيد مي‌گويم.